→ منظومههاملکالشعرا بهار
ملکالشعرا بهار
ارمغان بهار
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
فقرۀ ۴۳اگرت خواسته بود، نخست آب ورز و زمین بیش بخر چه اگر برندهد هر آینهاش بن به میان باشد.←فقرۀ ۴۴چند توانت بود مردم (را) به زبان میازار.←فقرۀ ۴۵مرو بر کین و زیان مردمان.←فقرۀ ۴۶بخواسته چند که توان رادی کن.←فقرۀ ۴۷بر هیچ کس فریفتاری (فریبندگی) مکن، که تو نیز بسیار دردمند نشوی.←فقرۀ ۴۸پیشوا مرد، گرامی و مه (بزرگ) دار و سخنش بپذیر.←فقرۀ ۴۹جز از خویشاوندان و دوستان هیچ وام مگیر.←فقرۀ ۵۰شرمگین زن اگر با تو دوست بود اوی را به زنی، بر زیرکمرد دانا ده، چه زیرک و دانامرد همانا چنانچون زمین نیکوست که تخم بر وی پراکنده و گونه گونه خوربار از وی برآید.←فقرۀ ۵۱، ۵۲آشکارهگوی باش (صریح اللهجه). به جز به اندیشه سخن مگوی.←فقرۀ ۵۳به مرد بیآیین هرآینه وام مده.←فقرۀ ۵۴زن فرزانه و شرمگین دوست دار←فقرۀ ۵۵خوبخیم و درست وکارآگاه مرد اگرچه درویش است هم به دامادی گیر ، هرآینه او را خواسته از یزدان برسد.←فقرۀ ۵۶به مرد مهسال (زیاد سال) افسوس(استهزاء)مکن،چهتو نیز بسیار مهسال شوی←فقرۀ ۵۷ناآمرزیده مرد آزرمان را به زندان مکن، گزیده و بزرگ مردم و هشیار مرد را بر بند زندانبان کن.←فقرۀ ۵۸اگر پسری بودت به برنایی به دبیرستان ده، چه دبیری چشمروشی است.←فقرۀ ۵۹سخن بنگرش (ملاحظه و تامل) کوی، چه سخنی است ( که) گفتن به و سخنی هست که پاییدن (تأمل) و آن پاییدن به از آن گفتن.←فقرۀ ۶۰راستگوی مرد، پیامبرکن.←فقرۀ ۶۱زده مرد (را) استوار مدار، و آپریکان (آبرمند) مرد (را) چگونه که آیین بود، هزینه به او ده.←فقرۀ ۶۲، ۶۳، ۶۴سخن چرب گوش، گوش چرب دار، منش فرارون (والا) دارد.←فقرۀ ۶۵خویشتن مستای تا فرارون کنش باشی.←فقرۀ ۶۶اندر خدایان و پادشاهان ناآمرزیده مباش←فقرۀ ۶۷از دادمه (بزرگتر از خود) و بهمرد سخن پرس.←فقرۀ ۶۸از مرد دزد هیچ چیز مگیر و مده و ایشان را ستوه مکن.←فقرۀ ۶۹بیم و بادافراه دوزخ را به نگرش کن (در نظر بگیر).←فقرۀ ۷۰به هرکس و هر چیز وستار (سست) و گستاخ مباش.←فقرۀ ۷۱خوش فرمان باش که خوش بهر باشی←فقرۀ ۷۲، ۷۳بی گناه باش که بیبیم باشی. سپاسدار باش که به نیکویی ارزانی باشی.←فقرۀ ۷۴یگانه باش که واپریکان (آبرومند) باشی.←فقرۀ ۷۵راست گوی باش که استوار (مورد اعتماد) باشی.←فقرۀ ۷۶، ۷۷، ۷۸خردتن (فروتن) باش که بسیار دوست شوی. بس دوست باش که نیکنام شوی. نیکنام باش که خوشزیست باشی.←فقرۀ ۷۹خوش بهر دیندوست باش که اهرو (اشو مقدس) باشی←فقرۀ ۸۰روان پرسیدار (با وجدان و روحانی) باش که بهشتی بوی.←فقرۀ ۸۱دادار باش که گروزمانی (ملکوتی) شوی.←فقرۀ ۸۲زن کسان مفریب، چه به روان گناه گران بود.←فقرۀ ۸۳خرد بوده (پست و بیاصل) واپیشوار (؟) مردم را نگاه مدار (تفقد و احسان مکن) چه ترا سپاس نخواهد داشت.←فقرۀ ۸۴خشم وکین را، روان خویش تباه مساز.←فقرۀ ۸۵به گفتار و کردار چرب و نماز بر (گرم و متواضع باش) چه از نماز بردن پشت بهنشکند و از چرب پرسیدن دهان گنده نشود.←فقرۀ ۸۶فرتم سخن (سخن عالی) به دشچهر (بدذات) مگوی.←فقرۀ ۸۷چون به انجمن خواهی نشست نزدیک مردم دژآگاه منشین که تو نیز دژآگاه نباشی.←فقرۀ ۸۸به انجمن سور، هر جای که نشینی بجای برتری منشین کت از آن جای نیاهنجند و به جای فروتر نشانند.←