→ لبیبیلبیبی
لبیبی
ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۴۱ - به شاهد لغت لنجه، بمعنی رفتار بناز لیکن جاهلانهکفش صندوق محنت و . . . زنش←شمارهٔ ۴۲ - به شاهد لغت سوسمار، بمعنی جانوری که ضب گویندش بتازیچنان باد درآرد به خویشتن←شمارهٔ ۴۳ - به شاهد لغت سپار، بمعنی گاوآهن که زمین شکافدترا گردن در بسته به بیوغ←شمارهٔ ۴۴ - به شاهد لغت غر، به معنی دبه خایهبرون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش←شمارهٔ ۴۵ - به شاهد لغت خوش، بمعنی زن مادر...←شمارهٔ ۴۶ - به شاهد لغت جخش، بمعنی علتی که از گلو مانند بادنجان برآید و درد نکند و اگر ببرند بیم هلاکت باشد و اکثر مردم گیلان و فرغانه را باشداز گردن او جخش در آویخته گوئی←شمارهٔ ۴۷ - به شاهد لغت فاژ،بمعنی دهان درهقیاس . . . ش چگونه کنم بیا و بگوی←شمارهٔ ۴۸ - به شاهد لغت اژدرازین هفت سر اژدر عمر خوار←شمارهٔ ۴۹ - به شاهد لغت انگاره، به معنی جریده حساب و نامه اعمالزان پیش که پیش آیدت آن روز پر از هول←شمارهٔ ۵۰ - به شاهد لغت مشکوه، بمعنی مترس و هیبت زده مشوتواضع کرد بسیار و مرا گفت←شمارهٔ ۵۱ - به شاهد لغت باسک، بمعنی خمیازهچو باسک کند ماه من از خمار←شمارهٔ ۵۲ - به شاهد لغت توفید، بمعنی حسد و آواز از غلبه و جوش در افتاداز آن لشکر گشن توفید دهر←شمارهٔ ۵۳ - به شاهد لغت پویه، به معنی دویدنبه گرمی چو برق و به نرمی چو ابر←شمارهٔ ۵۴ - به شاهد لغت زاج سور، بمعنی مهمانی و سوری که در حین زادن زن کنندخزاین تهی شد در آن زاج سور←شمارهٔ ۵۵ - به شاهد لغت گرازد، به معنی از روی ناز و تکبر خرامدبه روز نبرد آن هژبر دلیر←شمارهٔ ۵۶ - به شاهد لغت شهریر، بمعنی روز چهارم از هر ماه (شهریور)چو در روز شهریر آمد بشهر←شمارهٔ ۵۷ - به شاهد لغت ناگوار، بمعنی چیزی ناگوار و بدهضم که گوارا نشود و مرد گران جان و بمعنی تخمه و امتلااز سخای تو ناگوار گرفت←شمارهٔ ۵۸ - به شاهد لغت غرشیده، بمعنی خشم آلودهچو غرشیده گشتی ز کین و ستیز←شمارهٔ ۵۹ - به شاهد لغت ارزیز، بمعنی قلعیگرچه زردست همچو زر پشیز←شمارهٔ ۶۰ - به شاهد لغت لنج، بمعنی بیرون رویکرهای را که کسی نرم نکردهست، متاز←شمارهٔ ۶۱ - به شاهد لغت ناژ، به معنی درختی مانند سروایا ز بیم زبانم نَژَند گشته و هاژ←شمارهٔ ۶۲ - به شاهد لغت ورس، بمعنی چوبی که در بینی اشتر کنندایا کرده در بینیت حرص ورس←شمارهٔ ۶۳ - به شاهد لغت آس، به معنی آنچه خرد شود در زیر سنگ آسیادوستا جای بین و مرد شناس←شمارهٔ ۶۴ - به شاهد لغت خرانبار، بمعنی آن که جماعتی در کاری جمع شوند و . . .یکی مؤاجر بیشرم و ناخوشی که ترا←شمارهٔ ۶۵ - به شاهد لغت غلغلیج، بمعنی دغدغه یعنی آنکه پهلوی کسی را یا زیر کش بر انگشت بکاوی و بجنبانی تا بخنددچو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست←شمارهٔ ۶۶ - به شاهد لغت خشکانج، بمعنی خشک اندامتو چنین فربه و آکنده چرایی پدرت←شمارهٔ ۶۷ - به شاهد لغت فرغیش، به معنی آن موی که از زیر پوستین سر فرو آورده بود و جامه ریمناک دریده دامن را نیز گویندز خشم دندان بگذارد بر . . . خواهر←شمارهٔ ۶۸ - به شاهد لغت سکج، به معنی مویزهمچو انگور آبدار بدی←شمارهٔ ۶۹ - به شاهد لغت پک، بمعنی چغز ( قورباغه)ای همچو یک پلید و چنو دیده ها برون←شمارهٔ ۷۰ - به شاهد لغت چکوک بمعنی چکاوکچون ماهی شیم کی خورد غوطه چغوک←شمارهٔ ۷۱ - به شاهد لغت کوک، بمعنی نوعی تره یا کاهواز زبان باشد بر مردم دانی←شمارهٔ ۷۲ - به شاهد لغت لوچ، احول، دوبینآن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ بلوچ←شمارهٔ ۷۳ - به شاهد لغت بستر آهنگ، به معنی لحاف یا آنچه بر روی لحاف و نهالی پوشند که گرد بر آن ننشیندخوشا حال لحاف و بستر آهنگ←شمارهٔ ۷۴ - به شاهد لغت ملنگ، به معنی بیهوشز جا جست چون آتشی بیدرنگ←شمارهٔ ۷۵ - به شاهد لغت ماژ، بمعنی عشرت و سور کردندرین محنت سرای شادی و غم←شمارهٔ ۷۶ - به شاهد لغت گولانج، بمعنی حلوایی که لابرلا نیز گویندگولانج و گوشت و گرده و گوز آب و گادنی←شمارهٔ ۷۷ - به شاهد لغت وارون، بمعنی نحسندانم بخت را با من چه کین است←شمارهٔ ۷۸ - به شاهد لغت داشن، بمعنی عطا، داشادچکنم که سفیه را به نکوی←شمارهٔ ۷۹ - به شاهد لغت غرواشه، به معنی لیف جولاههچو غرواشه ریشی به سرخی و چندان←شمارهٔ ۸۰ - به شاهد لغت بنشاختن، بمعنی بنشاندنچو باز آمد از حمله و تاختن←