شعر را زندگی کن
→ خواجه عبدالله انصاریخواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری

سخنان پیر طریقت

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

بخش ۴۱پیر طریقت گوید: من چه دانستم که مادر شادی رنج است و در زیر ناکامی هزار گنج من چه دانستم که آرزو برید وصال است و در سایه ابر هستی نومیدی محال؟ من چه دانستم که خداوند چنان بنده نواز است و دوستان را بر او چنین ناز است؟ من چه دانستم که من می جویم میان روح است و عز وصال تو مرا فتوح؟←بخش ۴۲پیر طریقت گوید: ای مسکین اگر نتوانی که به او تقرب جوئی باری به دل اولیاش تقرب جوی که وی بر دل ایشان اطلاع کند هر که را در دل ایشان بیند وی را به دوستی گیرد نه بینی که مصطفی باضعفاء مهاجران بنشستی وخود را در ایشان شمردی و سپاس خدای را بجای آوردی که خداوند او را مأمور کرده که با ضعیفان امت بنشیند و تحمل و بردباری با ایشان نماید←بخش ۴۳پیر طریقت گوید: او را به طلب نیابند، اما طالب یابدوتاش نیابد طلب نکند و هر چه به طلب یافتنی باشد فرومایه است یافت حق برای بنده پیش از طلب است اما طلب او نخستین پایه است عارف طلب از یافتن یافت نه یافتن از طلب چنانکه بنده فرمانبر و مطیع طاعت را از اخلاص یافت نه اخلاص از طاعت، سبب را از معنی یافت نه معنی از سبب؛ بارخدایا چون یافت تو پیش از طلب و طالب است پس بنده از آنرو در طلب است که بیقراری بر او غالب است و طالب در طلب است در حالیکه مطلوب پیش از طلب حاصل است اینک تو را کاری است بس عجب عجبتر آنکه یافت نقد شد و طلب برنخاست حق دیده ور شد و پرده عزت بجا است←بخش ۴۴پیر طریقت گوید: توحید مسلمانان میان سه جمله است اثبات صفات بی افراط ونفی تشبیه بی تعطیل و بر ظاهر رفتن بی تخلیط حقیقت اثبات آنست که هر چه خدا گفت از خود بر بیان است و آنچه مصطفی فرموده از حق بر عیان است پس باید تصدیق و تسلیم در آن پیش گیری و بر ظاهر آن بایستی و آنرا مثل نزنی وبه خیال گرد آن نگردی که آنچه در علم خدا آید در خیال نیاید و باید از تفکر در آن بپرهیزی و تکلف و تأویل در آن نجوئی این است توحید که با آن به بهشت روند و از دوزخ برهند و از خشم حق آزاد شوند←بخش ۴۵پیر طریقت گوید: خدایا عارف تو را به نور تو میداند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند موحد تو را به نور قرب می شناسد و در آتش مهر میسوزد از ناز باز نمی پردازد مسکین او که تو را به صنایع شناخت و درویش او که تو را به دلائل جست از صنایع آن باید جست که در آن گنجد از دلائل آن باید خواست که از آن زیبد حقیقت توحید بر زبان خبر چگونه آویزد؟ و استدلال و اجتهاد چسان به آن پیوندد؟ توحید عارف یافتن است در غفلت، ناخواسته درآمده و بنده با خود پرداخته و در مشاهده قریب و مطالعه جمع افروخته مهر ازل سود کرده و دو گیتی بزیان برده←بخش ۴۶پیر طریقت گوید: خدایا نشان این کار ما را بی جهان کرد تا از تن نشان ما را هم نهان کرد دیده وری تو بنده را بی جان کرد و مهر تو سود دو گیتی زیان کرد خدایا دانی به چه شادم؟ نه آنکه بخویشتن به تو افتادم تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم از خواب برخاستم←بخش ۴۷پیر طریقت گوید: ندیدن سبب نادانی است ولی با سبب بماندن شرک است اینکه خداوند در این آیت با ذکر لزوم نیکی با پدر و مادر یادی هم از همسایگان کرد و مراعات حقوق ایشان بنمود از آنجاست که همسایگان بسیارند و حقوق ایشان به اندازه نزدیکی و دوری آنهاست یکی همسایه خانه است ودومی همسایه نفس و سومی همسایه دل و چهارمی همسایه جان همسایه خانه آدمیزاد است و همسایه نفس فرشته است و همسایه دل آرایش دانش است و همسایه جان حق تبارک و تعالی است رعایت حق همسایه خانه آنست که مراعات حال او کنی و بمواسات خویشتن پیوسته او را از خود خشنود و آسوده داری حق همسایه نفس آنست که او را بطاعت خویش شاد داری و از گناهکاری اندوهگین نکنی حق همسایه دل آنست که معرفت و دانش خود را از شائبه بدعت وآلایش فتنت و حیرت پاک گردانی و به لباس شریعت و پیرایه حکمت آراسته فرمائی حق همسایه جان آنست که اخلاق پاکیزه کنی و اطراف و جوانب را ادب کنی و خاطر پر از حرمت داری و قدم از دو گیتی برگیری و از خود باز رسته و حق را یکتا شوی پیر طریقت گوید: الهی فریاد از این خواری خود که کسی را ندیدم بزاری خود الهی از حسرت چندان اشک باریدم که به آب چشم خویش تخم درد بکاریدم به امید اینکه سعادت ازلی دریابم این همه درد پسندیدم وردیده من یکبار بر تو آمد در آن دیده خود را نادیدم←بخش ۴۸پیر طریقت گوید: خداوندا یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر خداوندا، این بیچاره را چه تدبیر؟ بار خدایا درماندم نه از تو لکن درماندم در تو، اگر هیچ غائب باشم گوئی کجائی؟ و چون بدرگاه آیم در رانگشائی! پروردگارا چون نومیدی در ظاهر اسلام حرمان است و امید در عین حقیقت بی شک نقصان میان این و آن رهی را با توچه درمان است؟ و چون شکیبائی در شریعت از پسندیدگی نشان است و ناشکیبائی در حقیقت عین فرمان است میان این و آن را با تو چه برهان است؟ خداوندا هر کس را آتش در دل است و این بیچاره را آتش در جان از آنست که هرکس را سروسامانی است و این درویش را نه سرو نه سامان←بخش ۴۹پیر طریقت گوید: خداوندا موجود نفسهای جوانمردانی حاضر دلهای ذاکرانی از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی←بخش ۵۰پیر طریقت گوید: نشان یافت اجابت دوستی رضاست و افزاینده آب دوستی وفا است گنج دوستی همه نور است و بار درخت دوستی همه سرور هر که از دو گیتی جدا ماند در دوستی معذور است و هر که از دوست پاداش دوستی خواهد ناسپاس است دوستی دوستی حق است و دیگر همه وسواس نزدیکتر منزل بخداوند دوستی است دوستی درختی است که بار سر درآرد و ازاد همه گلهای انس روید دوستی ابری است که همه نور بارد و شرابی است که همه شهد سازد و راهی است که همه مشک و عبیر آرد رقم دوستی ازلی است و داغ آن ابدی←بخش ۵۱پیر طریقت گوید: در توحید تسلیم پیشه کن هرچه از عقل رود باک نیست و در خدمت طاعت پیشه کن هرچه از معاملت فرو شود باک نیست و در زهد فراغت پیشه کن اگر گنج قارون در دست تواست باک نیست و ازخداوند خداوند جوی از هر که بازمانی باک نیست←بخش ۵۲پیر طریقت گوید: ای مستان پرشهوت و ای خفتگان غفلت! شرم دارید از خداوندی که خیانت چشمها را می داند و باطن دلها را می بیند کجا است ذوالفقار حیدری تا در عالم انصاف برین مستان بی ادب حد شرعی براند و این غافلان خفته را بجنباند؟←بخش ۵۳پیر طریقت گوید: آه از روز اول اگر آنروز عنایت باشد طاعت سبب مثوبت است و معصیت باعث مغفرت و اگر آن روز عنایت نباشد طاعت سبب ندامت و معصیت باعث شقاوت است، شکر که شیرین آمد نه بخویشتن آمد و حنظل که تلخ آمد نه بخود آمد کار نه بآنست که از یک کسی کسل آید و از کس دیگر عمل کار آن دارد که در ازل شایسته کار آید خدایا اگر در کمین راز تو بما عنایت نیست سرانجام قصه ما جز حسرت وندامت نه؟←بخش ۵۴پیر طریقت گوید: در بادیه می شدم درویشی را دیدم که از گرسنگی و تشنگی چون خیالی کشته و سر تا پای او خونابه گرفته به تعجب در وی نگریستم و خدای را یاد میکردم ناگهان چشم باز کرد و گفت این کیست که امروز در خلوت ما رحمت آورد؟ در این حال ناگهان از سر وجد خویش برخاست و خود را بر زمین میزد و مشاهده ای که در پیش داشت جان نثار همی کرد و می گفت←بخش ۵۵از پیر طریقت معنی ارادت پرسیدند گفت نفسی است میان علم و وقت در ناحیه ناز در محله دوستی در سرای نیستی که چهار حد دارد یکی با آشفتگان دیگری با غریبان سومی با بیدلان چهارم با مشتاقان است آنگاه گفت ای مهربان فریاد رس، عزیز آنکس که با تو یک نفس ای یافته ویافتنی از مرید چه نشان دهند جز بی خویشتنی همه خلق را محنت از دوری است و مرید را از نزدیکی همه را تشنگی از نایافت آب و مرید را از سیرآبی الهی یافته می جویم بادیده ورمیگویم چه جویم که دارم؟ که بینم چه گویم؟ شیفته این جست و جویم گرفتار این گفت وگویم!←بخش ۵۶پیر طریقت گوید: این آیه لاتدرکه الابصار و هو یدرک الابصار سیاست قدیم بودن صفت است که از صحرای بی نیازی جلال خود بر ساکنان راه جلوه می کند و می گوید ما را دیده های فائی و عقلهای ناتوانی در نیابد و عقل عاقلان را در ذات و صفات ما پیمانه ای نه وهم و فهم از ما چه نشان دهد که منشور صفات ما لیس کمثله شی وصف جبروت مالم یزل و لا یزال است صفت حدوث را با جلال قدم چه کار؟ (فاعتبرو ایا اولی الابصار) اگر نه آفتاب جلال (و هو یدرک الابصار) از ولایت لطیف و خبیر بر شما تافتی عواصف (لاتدرکه الابصار) و ما را ز جان شما درآوردی و به کتم عدم بازبردی لکن جل جلاله به لطف معروف و به بنده نوازی موصوف به فضل خود پذیرنده همه پرستندگان و به کرم خود سازنده کار بندگان در دو جهان←بخش ۵۷پیر طریقت گوید: ای جوان مرد، این زندگانی دنیا باد است تا بنگری از دست رفته و این دنیا چون خنده دیوانگان است و گریه مستان دیوانه بی شادی خندد و مست بی اندوه گرید! دنیا مثال یخ است در آفتاب نهاده یا شکر که در دهان نهاده بزودی از هم میریزد، آری بس شیرین است لکن تا در دهن نهادی گداخت دنیا تماشاگاهی خوش است لیکن تا بنگری گذشت و تا دل در اوبستی رفت اگر ذلت مرگ نبودی (انا ربکم الاعلی) از اطراف عالم برآمدی ولی چندین صدها از خواجگان بینی که چون گل پربار بشکفته بودند همه از بار ریخته و در گل خفته پس چرا عبرت نگیری و در سرانجام کار خود اندیشه نکنی که خداوند فرمود بزودی خواهی دانست که فرجام کار را چه کسی است؟ آری بدانید که این دنیا تا کجا رسد و سرای پیروزی و جاودانی کرا رسد؟ به بینید که درویشان شکسته را بر مرکب کرامت چون آرند و خواجگان بی معنی را به تازیانه خشم چون رانند؟!←بخش ۵۸پیر طریقت گوید: هر که از در تصدیق و تسلیم درآید ویرا از سه شربت یکی دهند یا شربتی از معرفت تا دل وی بحق زنده گردد یا زهری که نفس اماره در زیر قهر او کشته گردد یا شرابی که جان از وجود او مست و سرگشته گردد از اینجا یافت حقیقت وانس صحبت آغاز کند و لذت خدمت و حلاوت طاعت بیابد و سرور معرفت در پیوندد و بروح مناجات رسد تا چنان شود که گوید←بخش ۵۹پیر طریقت گوید: ای مسکین نگر تا به روزگار امن و صحت و عافیت و نعمت فریفته نگردی و اگر روزی مرادیت آید از دنیا ایمن ننشینی که زوال نعمت و بطش جباری بیشتر بوقت امن و آسایش و آرایش آید چه اگر کسی در آیات قرآن تدبر کند داند که این بساط لهو و لعب در نوشتنی است و این خانه های پرنقش و نگار گذشتنی است و این جهانیان و جهانداران که خسته دهرند و مست شهوت در سفینه خطرند و در گرداب هلاک←بخش ۶۰پیر طریقت گوید: وعده دوستان اگر تخلف شود خود نوعی تأنس است چه که وعده واپس داشتن و روزها در پیش وعده افکندن جز در مذهب دوستی نپسندند، که در دوستی ها، بیوفائی عین وفاست نبینی که خداوند با موسی این معاملت کرد و اوراسی روز وعده داد چون بسر وعده رسید ده روز دیگر برآن افزود که موسی در آن خوش بود زیرا آن سی روز را سرمایه شمرد و آن ده روز را سود و گفت کاش بار دیگر کلام حق می شنیدم چون برآن میافزود هر کس را امیدی است و امید عارف دیدار عارف بی دیدار نه بمزد حاجت است نه با بهشت کار همگان بر زندگی عاشقند و مرگ بر ایشان دشوار عارف بمرگ محتاج است بر امید دیدار گوش به لذت سماع برخوردار و حق مهر را وام گزار دیده آراسته روز دیدار جان از شراب وجود مستی بی خمار←بخش ۶۱پیر طریقت گوید: نیازمند را رد نیست و در پس دیوار نیاز مکر نیست و دوست را چون نیاز وسیلتی نه موسی چون به مقام مناجات رسید درخت امیدش به برآمد و شب جدائی فروشد و روز وصل برآمد و موسی را شوق در دل و ذکر بر زبان و مهر بر جان و عصا در دست ندا آمد که ای موسی وقت راز است و هنگام ناز و روز باز ای موسی حاجت چه داری؟ از عطا چه خواهی؟ می خواه تا بخشم می گوی تا نیوشم←بخش ۶۲پیر طریقت گوید: الست بربکم کرامت خدا است و بلی نیکوئی واحسان او است که داعی و مجیب هر دو یکی است و پرسنده و پاسخ گوینده خداوند است آن چنان که خداوند بنده خود را خواند و او را به خود نیوشید و گوش شنوا داد و خود جواب داد و به بنده جواب بخشید←بخش ۶۳پیر طریقت گوید: خدایا چه یاد کنم که خود همه یادم من خرمن نشان خود همه را فرا باد نهادم ای یادگار جانها ویاد داشته دلها و یاد کرده زبانها به فضل خود ما را یاد کن و به یاد لطیفی ما را شاد کن آمین خدایا گرفتار آن دردم که تو داروی آنی، در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی، بنده آن ثنایم که تو سزاوار آنی، من در تو چه دانم تو دانی، تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی←بخش ۶۴پیر طریقت گوید: مخلص همه از او بیند، عارف همه به او بیند موحد همه او بیند هر هست که نام برند عاریتی است هست حقیقی او است دیگر تهمتی است مرید مزدور است و مراد همان مهمان مزد مزدور در خور او است و پذیرائی مهمان در خور میزبان، مهمان بسته کاری است که در سر آنست و دیده او دیده وری عیان است و جان او در سر مهر اوتاوان است جان او همه چشم سر او همه زبان است آن چشم و زبان در نور عیان ناتوان است←بخش ۶۵پیر طریقت گوید: خدایا از بیم تو توانم بود که به جان رسیدم هیچ ندانم که با چنین نفس با چنین کار چون افتادم؟ هیچ عبرت نگرفتم و خلقی بعبرت خود ندیدم هر چند کوشیدم که یک نفس خود را شایسته تو بینم ندیدم، دانی که نه بی تو خود را این روز گزیدم خداوندا مران کسی را که خود خواندی ظاهر مکن جرمی را که خود پوشیدی کریما میان من و تو داور توئی آن کن که سزاوار آنی نه آن چنان که سزای ماست←بخش ۶۶پیر طریقت گوید: الهی از دو دعوی به زینهارم و از هر دو به فضل تو فریاد خواهم از آنکه پندارم به خود چیزی دارم یا پندارم که بر تو حقی دارم، خداوندا از آنجا که بودیم برخاستیم لکن به آنجا نرسیدیم که خواستیم، خدایا هر کس نه کشته خودی است مردار است و مغبون کسی که نصیب او از دوستی گفتار است←بخش ۶۷پیر طریقت گوید: الها، ای دهنده عطا و پوشنده خطا، الهی کار پیش از آدم و حوا است و عطا پیش از خوف و رجا است اما آدمی به سبب دیدن مبتلا است، خاصه خداوند آن بنده ایست که از سبب دیدن رها است اگر آسیای احوال گردان است قطب مشیت بجا است پس حکم آنست که در ازل راندند، قسمت آنست که در ازل کردند یکی را رقم سعادت کشیدند و معصیت او را زیان نه یکی را حکم به شقاوت کردند و از طاعت او سودی نه←بخش ۶۸پیر طریقت گوید: الهی نه دیدار تو را بها است و نه رهی را صحبت سزا است ونه از مقصود ذره ای در جان پیداست! پس این درد و سوز در جهان چرا است؟ پیدا است که بلا را در جهان چند جا است این همه سهم است اگر روزی به این خار خرما است←بخش ۶۹پیر طریقت گوید: خدایا این دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم. خدایا نیارم گفت که این همه چرا بهره من؟ نه دست رسد مرا به معدن چاره من. نوح نهصد و پنجاه سال بر زخم و ضرب و بلا و عناء قوم خویش شکیبایی همی‌کرد و خدای‌را شکر همی‌گفت نه آن بلا و رنج از وی کاست نه او از سر آن صبر و بردباری برخاست! دانست که بلا بستر پیغمبران است و همدم دوستان و هر که در آن بلا صبر کند دوستی حق را سزا‌ست. مصطفی فرمود: چون خداوند بنده‌ای دوست بدارد بلاها بدو فرستد تا پروای دیگرانش نبود و چون بر بلا صبر کند از خاصگیان حضرتش کند.←بخش ۷۰پیر طریقت گوید: خدایا، چه خوش روزی که خورشید جلال تو به‌ما نظر می‌کند‌! چه خوش وقتی که مشتاق از مشاهده جمال تو ما را خبری دهد‌! جان خود را طعمه بازی سازیم که در فضای طلب تو پرورانی کند و دل خود نثار دوستی کنیم که بر سر کوی تو آوازی دهد؛ چون هلال از مسجد بیرون رفت رسول خدا فرمود: «از عمر این جوان سه روز بیش نمانده» ابو هریره گفت: «چرا خبرش نکنی؟» گفت: «هر چند وی به مرگ اندوه ندارد، لکن من نخواستم بر اندوه وی بیفزایم»←بخش ۷۱پیر طریقت گوید: آدمی هر چند کوشید با حکم خدا برنیامد، کوشش بنده بارد ازلی برنیامد عبادت او با داغ خدای برنیامد ایست ما با نه ایست حق بر نیامد جهد ما با مکر نهانی برنیامد مفلس گشتیم کسی را برما رحمت نیامد دنیا به سر آمد و اندوه ما بسر نیامد خدایا نصیب این بیچاره از این کار همه درد است مبارک باد که مرا این درد سخت در خورد است بیچاره آنکس که از این درد فرد است حقا که هر کس بدین درد ننازد ناجوانمرد است زیرا←بخش ۷۲پیر طریقت را از انفاس نیک بختان و بدبختان و فرق میان آنان پرسیدند، گفت: نفس بدبخت دود چراغی است کشته در خانه ای تنگ و بی در و نفس نیک بخت چشمه ایست روشن و روان در بوستانی آراسته به بر←بخش ۷۳پیر طریقت گوید: خدایا نور دیده آشنایانی روز دولت عارفانی چراغ دل مریدانی و انس جان غریبانی آسایش سینه محبانی نهایت همت قاصدانی مهربانا حاضر نفس واجدانی سبب دهشت والهانی نه بچیزی مانی که گویم چنانی آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی جانهای جوانمردان را عیانی و از دیده ها امروز نهانی←بخش ۷۴پیر طریقت گوید: سبب ندیدن نادانی است اما با سبب ماندن شرک است، از سبب برگذر تا به مسبب رسی، در سبب دل مبند تا در خود برسی، عارف را نه چشم بر لوح است نه بر قلم نه بسته حوا است و نه اسیر آدم عطشی دارد دائم هر چند قدحها دارد مادام، ای مهیمن اکرم و ای مفضل ارحم یک بار قدح بازگیر تا این بیچاره برزند دم←بخش ۷۵پیر طریقت گوید: خدایا، در سر گریستنی دارم دراز ندانم که از حسرت گریم یا از ناز؟ گریستن از حسرت نصیب یتیم است و گریستن شمع بهر ناز، از ناز گریستن چون بود؟ این قصه ایست دراز اهل خدمت دیگرند و اهل صحبت دیگر، اهل خدمت اسیران بهشتند و اهل صحبت امیران بهشت! اسیران در ناز و نعیم اند و امیران با راز ولی نعمت مقیم←بخش ۷۶پیر طریقت گوید: خدایا جلال عزت تو جای اشارت نگذاشت و محو و اثبات تو راه اضافت برداشت تا کم گشت آنچه بنده در دست داشت، خداوند از ان تو میفزود و زان رهی (بنده) می کاست تا آخر آن ماند که اول بود راست!←بخش ۷۷پیر طریقت گوید: سبب ندیدن نادانی است اما با سبب ماندن شرک است بهشت در میان ندیدن بی شرعی است اما با بهشت ماندن دون همتی است از روی احکام شریعت اگر کسی در غاری نشیند که راهگذر مردم بر او نبود، و آنجا گیاه هم نباشد در آنحال و در آنجا توکل حرام است که او در هلاک خویش شده و فرمان حق در کار اقسام روزی و انواع خلق را ندانسته است خدایا آبا عنایت تو به سنگ رسید سنگ بار گرفت سنگ درخت رویانید درخت میوه بار گرفت چه درختی؟←بخش ۷۸پیر طریقت گوید: هیچکس این راه را نبرید تا سه چیز بهم ندید؛ از سلطه نفس رسته دل با مولی بسته و سر به اطلاع حق آراسته←بخش ۷۹پیر طریقت گوید: الهی این چه بتر (بدتر) روزیست؟ ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزی است خدایا می لرزم از آنکه نه ارزم چه سازم جز آنکه میسوزم تا از این افتادگی برخیزم! خداوندا از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم؟ و تا چاره را چه آمیزم؟ و در هامون کجا گریزم؟ کریما دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم نیارم گفت که این همه چرا بهره من؟ نه دست رسد مرا به معدن چاره من!←بخش ۸۰پیر طریقت گوید: همه چیزها را عبارت آسان است و یافت دشوار و در توحید یافت آسانست و عبارت دشوار، عبارت توحید از عقل بیرون است و عین توحید از توهم مصون و حادث در ازلی گم است، توحید آنست که جز از یکی نبود معروف بود عارف نبود، مقصود بود قاصد نبود موحد آنست که او را جز از او نبود تا آنگاه که این خود نبود همه خود او بود←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth