شعر را زندگی کن
→ دیوان اشعارمحتشم کاشانی
محتشم کاشانی

غزلیات

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۴۱دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب←شمارهٔ ۴۲ای زیر مشق سر خط حسن تو افتاب←شمارهٔ ۴۳برشکن طرف کله چون بفکنی از رخ نقاب←شمارهٔ ۴۴همچو شمعم هست شبها بی‌رخ آن آفتاب←شمارهٔ ۴۵حسن روزافزون نگر کان خسرو زرین طناب←شمارهٔ ۴۶نامسلمان پسری خون دلم خورد چو آب←شمارهٔ ۴۷نیست امروز شکست دلم از چشم پرآب←شمارهٔ ۴۸رخش در غیر و چشم التفاتش در من است امشب←شمارهٔ ۴۹خیالش را به نوعی انس در جان من است امشب←شمارهٔ ۵۰بزم پر فتنه از آن طرز نگاهست امشب←شمارهٔ ۵۱وصلم نصیب شد ز مددکاری رقیب←شمارهٔ ۵۲یگانه‌ای در دل می‌زند به دست ارادت←شمارهٔ ۵۳چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت←شمارهٔ ۵۴دور بر بسترم از هجر تو رنجور انداخت←شمارهٔ ۵۵آن که آیینهٔ صنع از روی نیکوی تو ساخت←شمارهٔ ۵۶داغ بر دست خود آن شوخ چو در صحبت سوخت←شمارهٔ ۵۷هلالی بودی اول صد بلند اختر هوادارت←شمارهٔ ۵۸این چه چوگان سر زلف و چه گوی ذقن است←شمارهٔ ۵۹دوستم با تو به حدی که ز حد بیرونست←شمارهٔ ۶۰نخل قد خم گشته که پرورده دردست←شمارهٔ ۶۱باز این چه زلف از طرف رخ نمودن است←شمارهٔ ۶۲زخم جفای یار که بر سینه مرهم است←شمارهٔ ۶۳کنون که خنجر بیداد یار خونریز است←شمارهٔ ۶۴زان آستان که قبلهٔ ارباب دولت است←شمارهٔ ۶۵به عزم رقص چو آن فتنه زمین برخاست←شمارهٔ ۶۶چون دم جان دادنم آهی ز جانان برنخاست←شمارهٔ ۶۷رخت که صورت صنع آشکار از آن پیداست←شمارهٔ ۶۸با من بدی امروز زاطوار تو پیداست←شمارهٔ ۶۹گویِ میدانِ محبت سَرِ اهل نظر است←شمارهٔ ۷۰تو را بسوی رقیبان گذار بسیار است←شمارهٔ ۷۱با خط آن سلطان خوبان را جمالی دیگر است←شمارهٔ ۷۲آهوی چشم بتان چشم تو را نخجیر است←شمارهٔ ۷۳خط ز رخت سر کشید سرکشی ای گل بس است←شمارهٔ ۷۴از اشگ گرم چشم ترم کان آتش است←شمارهٔ ۷۵این صید هنوز نیم رام است←شمارهٔ ۷۶نقد غمت که حاصل دنیا و دین ماست←شمارهٔ ۷۷بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است←شمارهٔ ۷۸روی تو که اختر زمین است←شمارهٔ ۷۹پای یکی به علت ادبار نارواست←شمارهٔ ۸۰غمزه کز قوت حسنت دو کمان ساخته است←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth