→ مختارنامهعطار
عطار
باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۴۱ای دل دیدی که هر که شد زنده بمُرد←شمارهٔ ۴۲امروز منم عهد مصیبت بسته←شمارهٔ ۴۳مائیم ز غم سوخته خوش خوش چون شمع←شمارهٔ ۴۴در خفیه بسوختم بسی بی آتش←شمارهٔ ۴۵چون نیست نصیبِ من به جز غمخواری←شمارهٔ ۴۶تا چند روم که این ره کوته نیست←شمارهٔ ۴۷پیوسته ز عشق جان و تن میسوزم←شمارهٔ ۴۸سر رفت به باد و من کله میدارم←شمارهٔ ۴۹چون صبح به خنده یک نفس خرسندم←شمارهٔ ۵۰شمعم که ز خود نهان فرو میگریم←شمارهٔ ۵۱ما بحرِ بلا پیش گرفتیم و شدیم←شمارهٔ ۵۲شمعم که حریف آتشم میآید←شمارهٔ ۵۳هر لحظه مرا چو شمع سوز افزون شد←شمارهٔ ۵۴داری سرِ عشق کار از سردرگیر←شمارهٔ ۵۵تا هیچ چو شمعت سر و کار خویش است←شمارهٔ ۵۶گر عیاری خشک و ترت سوختنی است←شمارهٔ ۵۷تا تو به بلای عشق تن در ندهی←شمارهٔ ۵۸گر هست دلت سوختهٔ جان افروز←شمارهٔ ۵۹ای آن که دل زندهٔ تو مُرد از تو←شمارهٔ ۶۰چون شمع به یک نفس فرو مرده مباش←شمارهٔ ۶۱آن را که درین حبسِ فنا باید مُرد←شمارهٔ ۶۲در عشق چو شمع با خطر نتوان زیست←شمارهٔ ۶۳چون گل به دل افروخته میباید بود←شمارهٔ ۶۴در عشق چو شمع سوز باید آورد←شمارهٔ ۶۵چون تن زده سر به راه میباید داشت←شمارهٔ ۶۶در شمع نگر فتاده در سوز و گداز←شمارهٔ ۶۷شمعی که ز درد او کسی باز نگفت←شمارهٔ ۶۸از دل غم دلفروز میباید دید←شمارهٔ ۶۹بس شب که چو شمع با سحر باید بُرد←شمارهٔ ۷۰شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست←شمارهٔ ۷۱گفتم: شمعا! چند گدازی مگداز←شمارهٔ ۷۲گفتم:شمعا! چون همه شب در کاری←شمارهٔ ۷۳ای شمع سرافراز چه پنداشتهای←شمارهٔ ۷۴ای شمع! فروختی و لاف آوردی←شمارهٔ ۷۵چون شمع دمی نبود خشنود از خویش←شمارهٔ ۷۶میپرسیدم دوش ز شمع آهسته←شمارهٔ ۷۷شمع از در جمع چون درآمد حالی←شمارهٔ ۷۸آتش همه با شمع جفا خواهد کرد←شمارهٔ ۷۹از روغنِ شمع بوی خون میآید←شمارهٔ ۸۰ای شمع! تُرا نیست ز سوز آگاهی←