خلوتی با سعدی
بخش ۱۰ - حکایت
باب ششم در قناعت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی گربه در خانهٔ زال بودکه برگشته ایام و بدحال بود
۲
دوان شد به مهمانسرای امیرغلامان سلطان زدندش به تیر
۳
چکان خونش از استخوان، میدویدهمی گفت و از هول جان میدوید
۴
اگر جستم از دست این تیرزنمن و موش و ویرانهٔ پیرزن
صفحهٔ ۱ از ۲