خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۱۴ - در قحط و غلا و شکایت روزگار گوید
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دردا که در این شهر دلی شاد نمانده استیک بنده ز بند ستم آزاد نمانده است
۲
هرجا که رِوَم ناله و فریاد و فغان استدر شهر بهجز ناله و فریاد نمانده است
۳
مرغان چمن سینهکباباند که در دشتتخمی بهجز از دانهٔ صیاد نمانده است
۴
شد دشت و در امروز چنان رفته ز مزروعکز مزرعه کاهی به کف باد نمانده است
صفحهٔ ۱ از ۸