خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سپردم دوزخ و آن داغهای سینه تابش راسرابی بود در ره تشنه برق عتابش را
۲
ز پیدایی حجاب جلوه سامان کردنش نازمکف صهباست گویی پنبه مینای شرابش را
۳
ندانم تا چه برق فتنه خواهد ریخت بر هوشمتصور کرده ام بگسستن بند نقابش را
۴
دم صبح بهار این مایه مدهوشی نمی ارزدصبا بر مغز دهر افشاند گویی رختخوابش را
صفحهٔ ۱ از ۴