خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نهان میسوخت چون شمع آتش دل رشتهٔ جان رازبان حالم آخر کرد روشن سوز پنهان را
۲
ز رشک آن که دامن روی بر پای تو میمالدبه دامن میرسانم متصل چاک گریبان را
۳
نظر بر حال من از چشم بیمارت عجب نبودکه اهل درد میدانند قدر دردمندان را
۴
به خوناب جگر آغشتهام چون لاله سر تا پااثر بینید داغ عشق آن گلبرگ خندان را
صفحهٔ ۱ از ۲