خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کنم شبها ازین پس پاسبانی پاسبانش رانهان از من شبی بوسد مبادا آستانش را
۲
گذارم سر بپا، هر روز و هر شب پاسبانش راباین تقریب بوسم بلکه خاک آستانش را
۳
نیارم بیتو ماند و دید مجلس را، خوش آن بلبلکه پیش از رفتن گل کرد ویران آشیانش را
۴
بباغی کآید از نو بلبلی، تا آشیان بنددنباید سنگ بر مرغ دگر زد، باغبانش را
صفحهٔ ۱ از ۲