خلوتی با عطار
حکایت صعوه
حکایت صعوه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صعوه آمد، دل ضعیف و تن نزارپای تا سر همچو آتش بیقرار
۲
گفت: من حیران و فرتوت آمدمبیدل و بیقوت و قوت آمدم
۳
همچو موسی بازو و زوریم نیستوز ضعیفی، قوَت موریم نیست
۴
من نه پر دارم، نه پا، نه هیچ نیزکی رسم در گَردِ سیمرغ عزیز؟
صفحهٔ ۱ از ۴