خلوتی با عطار
حکایت دیوانهای برهنه که جبهای ژنده به او بخشیدند
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بود آن دیوانه دل برخاستهبرهنه میرفت و خلق آراسته
۲
گفت یا رب جبهای ده محکممهمچو خلقان دگر کن خرمم
۳
هاتفش آواز داد و گفت هینآفتاب گرم دادم درنشین
۴
گفت یا رب تا کیم داری عذابجبهای نبود ترا به ز آفتاب؟
صفحهٔ ۱ از ۴