شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت دیوانه‌ای برهنه که جبه‌ای ژنده به او بخشیدند

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بود آن دیوانه دل برخاستهبرهنه می‌رفت و خلق آراسته
۲
گفت یا رب جبه‌ای ده محکممهمچو خلقان دگر کن خرمم
۳
هاتفش آواز داد و گفت هینآفتاب گرم دادم درنشین
۴
گفت یا رب تا کیم داری عذابجبه‌ای نبود ترا به ز آفتاب‌؟
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth