خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۲۲ - حکایت
حکایات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شنیدم، مگر زاهدی زرقکوشدگر رند بیهوش پیمانهنوش
۲
برفتند با هم رهی بیخلافبه خُم ریختند آب انگور صاف
۳
یکی سرکه میخواست، آن یک شرابببین تا فلک زد چه نقشی بر آب؟!
۴
خم سرکه شد بادهای نغز و خوشخم باده شد سرکهای بس ترش
صفحهٔ ۱ از ۲