خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۳۳ - حکایت
حکایات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شنیدم دو کس با هم از دوستانبرفتند از ایران بههندوستان
۲
یکی پا چو مارش فرو شد بهگنجیکی ماند در کنج محنت بهرنج
۳
غنی بیوفا بود و مسکین غیوربریدند از یکدگر مار و مور
۴
ره صبحت شهر تاشان ببستفراخی دامان و تنگی دست
صفحهٔ ۱ از ۵