شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شد

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفت یوسف را چو می‌بفروختندمصریان از شوق او می‌سوختند
۲
چون خریداران بسی برخاستندپنج ره هم سنگ مشکش خواستند
۳
زان زنی پیری به خون آغشته بودریسمانی چند در هم رشته بود
۴
در میان جمع آمد در خروشگفت ای دلال کنعانی فروش
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth