خلوتی با طغرل احراری
شمارهٔ ۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرکه را باشد نظر ترک قباپوش مراآفرین گوید تحمل کردن هوش مرا!
۲
از خیال قامتش اکنون عصا میبایدمبار سنگین فراقش کرده خم دوش مرا
۳
از کدامین زمرهام یارب که در بزم وجودجز سر زانو عروسی نیست آغوش مرا!
۴
ای که میخواهی به سلک بندگان درگهشحلقهای غیر از خم زلفش مکن گوش مرا!
صفحهٔ ۱ از ۲