شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بود در کاریز بی‌سرمایه‌ایعاریت بستد خر از همسایه‌ای
۲
رفت سوی آسیا و خوش بخفتچون بخفت آن مرد حالی خر برفت
۳
گرگ آن خر را بدرید و بخوردروز دیگر بود تاوان خواست مرد
۴
هر دو تن می‌آمدند از ره دوانتا بنزد میر کاریز آن زمان
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth