خلوتی با عطار
حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت
بیان وادی عشق
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اهل لیلی نیز مجنون را دمیدر قبیله ره ندادندی همی
۲
داشت چوپانی در آن صحرا نشستپوستی بستد ازو مجنون مست
۳
سرنگون شد، پوست اندر سرفکندخویشتن را کرد همچون گوسفند
۴
آن شبان را گفت بهر کردگاردر میان گوسفندانم گذار
صفحهٔ ۱ از ۶