شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت

بیان وادی عشق

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
اهل لیلی نیز مجنون را دمیدر قبیله ره ندادندی همی
۲
داشت چوپانی در آن صحرا نشستپوستی بستد ازو مجنون مست
۳
سرنگون شد، پوست اندر سرفکندخویشتن را کرد همچون گوسفند
۴
آن شبان را گفت بهر کردگاردر میان گوسفندانم گذار
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth