خلوتی با یغمای جندقی
شمارهٔ ۱۴ - از قول نواب والا به حسین خان نظام الدوله حاکم فارس نوشته
بخش دوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زهی شگرف و شگفت که پس از درنگی دیرباز و روزگاری بی انجام و آغاز، خامه ساز نامه نگاری کرد و نامه راز سازگاری راند. هنگام بدرود کمینه گمان از دوست این بود که هر روز پیک و پیامی در راه است وهر بامداد انگیز پرسش و آویز جویائی را پی سپار و نامه گزاری بر درگاه. ندانستم خامه نگارشگر همه به خاموشی خواهد زیست، و روزگار جدائی با همه یاری و پیوند و سوگند به فراموشی خواهد رفت، فرد:
۲
آن دارویش دهید که بیهوشی آوردشاید که یاد ما به فراموشی آورد
۳
باری آن به که گله روزگار گذشته درمانیم و از نامه مهر هنگامه که خامه شیوا گفتار زیبا رفتار دوستش بدان هنجار رنگین نگار آورده سخن رانیم. نه نامه نگاری خواسته و بهاری آراسته، به تنگ ها شکر ریخت و به سنگ ها گوهر پراکند. نوید تندرستی و مژده نیک افتاد کار مهربان دوست دل را رامشی فره و جان را آرامشی فراوان رست، تیمارگران درنگ راه شتاب سپرد و شادی دیر پیوند زود سیر با همه بیگانگی پیمان آشنائی فرسودگی بر کران تاخت و آسودگی رخت در میان افکند.
۴
پاک یزدان را سپاسدار و فرخ اختر را ستایش گزار آمدم. رنج مرزبانی و شکنج فرمان روائی را گله ها رانده اند و گنج تن آسانی و آرامش را سپاس ها خوانده. آری خداوندی دام دل است نه کام جان و کشور خدایی رنج تن است نه گنج روان. در این راه تیمارها دیده ایم و گاه و بی گاه آزارها کشیده، ولی جز بردباری چاره نیست و برون از سازگاری درمان کدام؟ چون خرسندی و دلخواه فرخ روان شاهنشاه کیهان پناه که آسمانش زمین باد و جهان کامرانی زیر نگین در این است، تیمار بر رامش گزیدن و جان کاهی بر تن آسائی خریدن خوشتر، فرد:
صفحهٔ ۱ از ۲