خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۴ - مهر درخشان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شبا هنگام چون شد ناپدید این گوهر رخشاعیان از عین گردون شد هزاران لؤلؤ لالا
۲
چو موسی گشت خور اندر به طور ایمن مغربچو عِجْل سامری فرعون شب شد ناگهان پیدا
۳
چو یوسف شد نهان خورشید خاور در چه مغربوز این اندوه آمد چشم یعقوب جهان اعمی
۴
نگون شد مشعل خورشید و شمع ماه شد ظاهرعیان شد پادشاه زنگ و پنهان بیرق دارا
صفحهٔ ۱ از ۱۰