خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۷ - دامنی از اخترکان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای سهی سرو، که هر سوی بنازت گذراستدر گذرگاه توام دیده و دل منتظر است
۲
دام دلهاست به رخسار تو، یا حلقه زلفیا که مار سیه، اندر بر گنج گهر است
۳
سیم و زر گر پی ایثار توام نیست به کفاینک اشک و رخم آمیخته چون سیم و زر است
۴
دیده زار ببین، سوز درون را بنگرکه بر اسرار نهان، این دو مرا پرده در است
صفحهٔ ۱ از ۱۰