خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که نرسته در چمن سرو به دلربائیتحیف، که همچو گل بود، عادت بی وفائیت
۲
ای مه آفتاب رخ، در شب تار عاشقاناشک فشانده شمع جمع، از غم روشنائیت
۳
سینه به خاک برنهد، تن به هلاک در نهدپشت فلک اگر کشد، بار غم جداییت
۴
گر تو رها کنی، اسیر از تو جدا نمی شودبندگران کجا برد، پای دل رهاییت
صفحهٔ ۱ از ۲