خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هیچ میدانی مرا در بوته دل تاب نیست؟کمتر آتش زن که جانم، کمتر از سیماب نیست
۲
هرشب از هجر تو می میریم و در بالین خاک،مردگان را خود نشاید کس بگوید خواب نیست
۳
مردم چشمم شود منزلگه عکس رخت،تا نگویی خانه کس در ره سیلاب نیست
۴
گر نباشد زلف و رویت، کفر و ایمان، گو، چرافارغ از این ماجرا یک لحظه شیخ و شاب نیست؟
صفحهٔ ۱ از ۲