خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف، در آتش روی تو، چو در تاب شوددل و جانم، بدل آتش و سیماب شود
۲
تیر مژگان تو، هر لحظه که پرتاب آید،دل حسرت زده ماست، که بی تاب شود
۳
هندوی خال تو، تا قتل مسلمان نکند،فتنه ای نیست، که یک مرتبه در خواب شود
۴
ترک چشم تو، از این گونه، اگر تیر زند،ترسم آن سخت کمان، نایب سهراب شود
صفحهٔ ۱ از ۳