خلوتی با جیحون یزدی
شمارهٔ ۴۰ - وله
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بستم چو زی گشاده رواق ملک کمرشد آسمانم ابرش و خورشید زین زر
۲
گردون به هدیه اخترم افشاند بر کلاهدریا به رشوه گوهرم آویخت بر کمر
۳
بر کف من نهاده شد از ماه نو حسامبر کتف من فکنده شد از قرص خور سپر
۴
دهرم به گریه گفت مرا از برت مرانچرخم به لابه گفت مرا همرهمت ببر
صفحهٔ ۱ از ۱۳