خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۹ - حلواگر
شهر آشوب
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلبر حلواگرم را هست تیغی دلخراشاز غم او قامتم خم گشت چون حلواتراش
۲
گفتم از آب نباتت کام من شیرین نشدپشت تیغی زد که شد مغزم چو حلوا پاش پاش
صفحهٔ ۱ از ۱
شهر آشوب