خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۱
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای در طلبت صد چاک از غصه گریبانهاخونها ز غمت جاری از دیده به دامانها
۲
در زاویه هجرت بنشسته به خون دلهادر بادیه عشقت سر کرده قدم جانها
۳
آلوده به خون باشد از پای مجانینتهر خار که میبینم در طرف بیابانها
۴
با شوق لقایت جان از جسم رهد شادانچون مردم زندانی از گوشه زندانها
صفحهٔ ۱ از ۶