خلوتی با صغیر اصفهانی
شمارهٔ ۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از آن ندیده کسی آفتاب روی تو راکه پرده گشته تجلی رخ نکوی تو را
۲
توان گذشت ز هر آرزو ولی هرگزز دل بدر نتوان کرد آرزوی تو را
۳
کسی که نیست اسیر تو کو که من به جهانبه گردن همه بینم کمند موی تو را
۴
مراد رهرو دیر و کنشت و کعبه توئیکه جمله در طلب افتاده اند کوی تو را
صفحهٔ ۱ از ۲