خلوتی با وحشی بافقی
رسیدن ناظر به کوهی که سنگ و شیشهٔ سپهر را شکستی و پلنگش در کمینگاه گردون نشستی
ناظر و منظور
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز ره پیمای این صحرای دلگیربه کوه افتد چنین آواز زنجیر
۲
که بود اندر کنار مصر کوهینه کوهی سرفراز با شکوهی
۳
به خونریز اسیران پافشردهبه بالای سر از کین تیغ برده
۴
به کین دردمندانش کمر سختز سنگ او شکسته شیشهٔ بخت
صفحهٔ ۱ از ۹