شعر را زندگی کن
خلوتی با وحشی بافقی

بخش ۱۴ - حکایت

فرهاد و شیرین

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
زلیخا را چو پیری ناتوان کردگلش را دست فرسود خزان کرد
۲
ز چشمش روشنایی برد ایامنهادش پلکها بر هم چو بادام
۳
کمان بشکستش ابروی کماندارخدنگ انداز غمزه رفتش از کار
۴
لبش را خشک شد سرچشمهٔ نوشبکلی نوشخندش شد فراموش
صفحهٔ ۱ از ۱۷
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth