خلوتی با ظهیری سمرقندی
بخش ۳۶ - داستان پری و زاهد و زن
سندبادنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دستور گفت: بقای عمر شاه همواره به کام نیکخواهان باد. چنین آوردهاند که در ناحیت کشمیر زاهدی بود. روزها به عبادت گذاشتی و شبها به طاعت زنده داشتی. در زی تدین و صلاح زیستی و در لباس تصون و عفاف رفتی و یکی از مشاهیر پریان و جماعت جنیان با او به مخالطت، مصاحبت و به مجالست، موافقت و به اعتقاد، اتحادی داشت و روزگار به مؤانست مشاهده عزیز او می گذاشت. هر گاه که زاهد را داهیهای و نازلهای حادث شدی و واقعهای و عارضهای نازل گشتی، جنی به امکان قدرت و قصارای طاقت او را در آن معونت و مظاهرت نمودی و عنایت و شفقت واجب دیدی. در جمله الامر، زاهد به اختلاف و اختلاط او قوت و استظهاری تمام داشت و به مکان او مکنت و اعتدادی وافر. روزی زاهد در متکای طاعت و ماوا جای عبادت خود از طاعت پرداخته بود و پشت به محراب نهاده که جنی درآمد و در پیش زاهد به زانوی حرمت بنشست و گفت: ای دوست مشفق و ای رفیق موافق، مرا مهمی حادث شده است و سفری شاق به جانب عراق پیش آمده، نتوان دانست که احوال بر چه جمله بود و مدت مقام چند باشد، به وداع آمدهام و از تو اجازت می خواهم و سه نام از نامهای بزرگ ایزد ــ عز اسمه ــ که زبدهٔ اسما و مقدمهٔ اجابت دعاست و مقلاد خیرات و مفتاح ابواب جنات، تحفه آوردهام که اگر مهمی پیش آید یا معظلی روی نماید، بدین نامها دفع و رفع آن کنی و گفت:
۲
رفتم که مباد بی تو خوش یک نفسموز گردش روزگار این داغ بسم
۳
گر مرگ نخیزد و نیاید ز پسمآخر روزی به خدمتت باز رسم
۴
زاهد بر مفارقت او تأسفها نمود و گفت: آری عادت روزگار غدار و طبیعت ایام مکار همین است. دوستان مخلص را از هم جدا کند و یاران مشفق را در مهامه اشتیاق، تجرع درد فراق چشاند.
صفحهٔ ۱ از ۸