خلوتی با ابوالفضل بیهقی
بخش ۱۷
باقیماندهٔ مجلد پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
و در این روزها نامهها رسید از ری که «چون رکاب عالی حرکت کرد، یکی از شاهنشاهیان با بسیار مردم دلانگیز، قصد ری کردند تا به فساد مشغول شوند. و مقدّم ایشان که از بقایای آل بویه بود، رسولی فرستاد سوی حسن سلیمان و او اعیان ری را گفت: «چه پاسخ باید داد و چه باید کرد؟» ایشان گفتند: «تو خاموش میباش که آن جواب ما را میباید داد.»
۲
آن رسول را به شهر آوردند و سه روز کار میساختند و مردم فراز میآوردند. پس روز چهارم رسول را به صحرا آوردند و بر بالا بداشتند و حسن سلیمان با خیل خویش ساخته بیامد و بگذشت و بر اثر وی، مردم شهر زیادت از دههزار مردم به سلاح تمام، بیشتر پیاده از مردم شهر و نواحی نزدیکتر. و چون این قوم بگذشتند، اعیان ری، رسول را گفتند: «بدیدی؟» و گفتند: «پادشاه ما، سلطان مسعود بن محمود است و او را و مردم او را فرمانبرداریم و خداوند ترا و هر کس که بی فرمان سلطان ما اینجا آید، زوبین آبداده و شمشیر است. بازگرد و آنچه دیدی و شنیدی، بازنمای و خیانت مکن و بگوی که «سلطان ما را از دست دیلمان بستد و اهل ری، راحت در این روزگار دیدند که از ایشان برستند.» رسول گفت: «همچنین بگویم.» و او را حقّی گزاردند و او آنچه دیدهبود رفت و شرح کرد.
۳
مشتی غوغا و مفسدان که جمع آمدهبودند، مغرور آل بویه را گفتند: «عامّه را خطری نباشد. قصد باید کرد که ما تا دو سه روز ری را به دست تو دهیم.» بوق بزدند و آهنگ ری کردند.
۴
و حسن سلیمان و اعیان ری چون خبر یافتند که مخالفان آمدند، رفتند با آن مردم که گرد کردهبودند و مردم دیگر که میرسید در آن مدّت که رسول آمدهبود و بازگشته.
صفحهٔ ۱ از ۳