شعر را زندگی کن
خلوتی با ابوالفضل بیهقی

بخش ۲۵ - حکایت افشین و بودلف

مجلد ششم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ذکر حکایت افشین‌ و خلاص یافتن بودلف‌ از وی‌
۲
اسمعیل بن شهاب گوید: از احمد بن ابی دواد شنیدم- و این احمد مردی بود که با قاضی قضاتی که داشت، از وزیران روزگار محتشم‌تر بود و سه خلیفت را خدمت کرد- احمد گفت: یک شب در روزگار معتصم نیم شب بیدار شدم و هرچند حیلت کردم‌، خوابم نیامد و غم و ضجرتی‌ سخت بزرگ بر من دست یافت که آن را هیچ سبب ندانستم. با خویشتن گفتم: چه خواهد بود؟ آواز دادم غلامی را که بمن نزدیک او بودی بهر وقت، نام وی سلامه، گفتم: بگوی تا اسب زین کنند.
۳
گفت «ای خداوند، نیم شب است، و فردا نوبت تو نیست‌، که خلیفه گفته است ترا که بفلان شغل خواهد شد و بار نخواهد داد. اگر قصد دیدار دیگر کس است، باری‌ وقت برنشستن نیست.» خاموش شدم که دانستم، راست میگوید، امّا قرار نمی‌یافتم و دلم گواهی میداد که گفتی کاری افتاده است‌ . برخاستم و آواز دادم بخدمتکاران تا شمع برافروختند و بگرمابه رفتم و دست و روی بشستم و قرار نبود، تا در وقت بیامدم و جامه درپوشیدم، و خری زین کرده بودند، برنشستم و براندم و و البتّه‌ ندانستم که کجا میروم. آخر با خود گفتم که بدرگاه رفتن صواب‌تر، هرچند پگاه است، اگر باریابمی، خود بها و نعم‌، و اگر نه، بازگردم، مگر این وسوسه‌ از دل من دور شود. و براندم تا درگاه؛ چون آنجا رسیدم، حاجب نوبتی‌ را آگاه کردند، در ساعت نزدیک من آمد، گفت: آمدن چیست بدین وقت؟ و ترا مقرّر است که ازدی‌ باز امیر المؤمنین بنشاط مشغول است و جای تو نیست. گفتم: همچنین است که تو گویی؛ تو خداوند را از آمدن من آگاه کن، اگر راه‌ باشد، بفرماید تا پیش روم و اگرنه، بازگردم. گفت: سپاس دارم‌ . و در وقت‌ بازگفت و در ساعت‌ بیرون آمد و گفت: بسم اللّه‌، بار است‌، درآی. در رفتم‌، معتصم را دیدم سخت اندیشمند و تنها، بهیچ شغل مشغول نه‌ . سلام کردم، جواب داد و گفت: یا با عبد اللّه‌، چرا دیر آمدی؟ که دیری است که ترا چشم میداشتم‌ . چون این بشنیدم، متحیّر شدم. گفتم:
۴
یا امیر المؤمنین، من سخت پگاه آمده‌ام و پنداشتم که خداوند بفراغتی‌ مشغول است و بگمان بودم از بار یافتن و نایافتن. گفت: خبر نداری که چه افتاده است؟ گفتم: ندارم.
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth