شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۳۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چشم او مست است و در مستی شده مخمور خوابدیده گر بر هم زند بنیاد جان گردد خراب
۲
با لبش گفتم حدیث بوسه شد سرخ از حیااین سخن آمد گران بر لعل او ناورد تاب
۳
تیز می‌کردم نظر در آفتاب روی اوگر نگشتی چشم من از عکس رخسارش پر آب
۴
عزم رفتن کرد دلبر، گفتمش تعجیل چیستگفت من عمر توام، خود رسم عمر آمد شتاب
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth