شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۳۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آبچون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب
۲
محمل مبند بر شتر ای ساربان که مامحمل بر آب دیده ببستیم چون حباب
۳
اشکم در آستین شد و می‌گیردم عنانکارم به پا فتاد و گران می‌رود رکاب
۴
ای دیده دردسر مده و آب ما مریزهجران نه آتشی ست که ساکن شود به آب
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth