خلوتی با اوحدی مراغهای
بخش ۴۰ - حکایت
منطقالعشاق
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگرها کن دست، گفتش با دل تنگ:
۲
ز سنگ بیستون سر چون توان تافت؟که شیرین را درین تلخی توان یافت
۳
نظر میکن بنقش دوستان ژرفولیکن دور دار انگشت از حرف
۴
چو اندر دوستی کار تو زرقستنگویی: از تو تا دشمن چه فرقست؟
صفحهٔ ۱ از ۲