خلوتی با عراقی
غزل شمارهٔ ۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز مرا در غمت واقعه جانی استدر دل زارم نگر، تا به چه حیرانی است
۲
دل که ز جان سیر گشت خون جگر میخوردبر سر خوان غمت باز به مهمانی است
۳
چون دل تنگم نشد شاد به تو یک زمانباز گذارش به غم، کو به غم ارزانی است
۴
تا سر زلفین تو کرد پریشان دلمهیچ نگویی بدو کین چه پریشانی است؟
صفحهٔ ۱ از ۳