شعر را زندگی کن
خلوتی با عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۱۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداختمرا به بیخودی آوازه در جهان انداخت
۲
ز شرح زلف تو موئی هنوز نا گفتهدلم هزار گره در سر زبان انداخت
۳
دهان تو صفتی از ضعیفیم میگفتمرا ز هستی خود نیک در گمان انداخت
۴
کمان ابروی پیوسته میکشی تا گوشبدان امید که صیدی کجا توان انداخت
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth