خلوتی با انوری
شمارهٔ ۴۰ - فیالحکمة
مقطعات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهیگفت کین والی شهر ما گدایی بیحیاست
۲
گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمهایصد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست
۳
گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کردهایآن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست
۴
در و مروارید طوقش اشک اطفال منستلعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست
صفحهٔ ۱ از ۲