شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت

بخش چهارم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در افتادند در شهری سپاهیگریزان شد نهان زان شهر شاهی
۲
بشهری شد بگردانید جامهنه خاصه باز دانستش نه عامه
۳
بجای آورد او را آشنائیبدو گفتا چرائی چون گدائی
۴
بگو آخر که من شاهم بایشانچرا بنشستهٔ خوار و پریشان
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth