شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او

بخش هشتم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
به راهِ بادیه گفت آن یگانهدو جوی آبِ سیه دیدم روانه
۲
شدم بر پی روان تا آن چه آبستکه چندینیش در رفتن شتابست
۳
به آخر چون برِ سنگی رسیدمبه خاک ابلیس را افتاده دیدم
۴
دو چشمش چون دو ابر خون‌فشان بودز هر چشمیش جویی خون روان بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth