خلوتی با عطار
(۲) حکایت سنگ و کلوخ
بخش دوازدهم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مگر سنگ و کلوخی بود در راهبدریائی در افتادند ناگاه
۲
بزاری سنگ گفتا غرقه گشتمکنون با قعر گویم سرگذشتم
۳
ولیکن آن کلوخ از خود فنا شدندانم تا کجا رفت و کجا شد
۴
کلوخ بی زبان آواز برداشتشنود آوازِ او هر کو خبر داشت
صفحهٔ ۱ از ۲