شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۶) حکایت سلطان ملکشاه با پاسبان

بخش دوازدهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شبی برفی عظیم افتاد در راهسراپرده زده سلطان ملکشاه
۲
ز سرما مرغ و ماهی آرمیدههمه در کوشَها سر درکشیده
۳
براندیشید سلطان گفت امشبغم سلطان که خواهد خورد یا رب
۴
بباید رفت تا بینم نهفتهکه در سرما بدین درکیست خفته
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth