شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۸) حکایت ایاز با سلطان

بخش دوازدهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ایاز سیمبر در خواب خوش بوددلش چون دیده یک ساعت بیاسود
۲
ببالین آمدش محمودِ غازیکه بود اندر سر او سرفرازی
۳
ز خواب خوش نکردش هیچ بیدارهزارش بوسه زد بر هر دو رخسار
۴
چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاههمی مالید پایش تا سحرگاه
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth