خلوتی با عطار
(۴) حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی
بخش هجدهم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنین گفت اصمعی پیر یگانهکه یک شب در عرب گشتم روانه
۲
کریمی کرد مهمانم دگر روزبر او زنگئی دیدم همه سوز
۳
کشیده پای تا فرقش بزنجیربزاری نالهٔ میکرد چون زیر
۴
دلی چون دیدهٔ موری ز تنگیهمه زنگی دلی رفته ز زنگی
صفحهٔ ۱ از ۹