خلوتی با عطار
(۸) حکایت آن زن در حضرت رسالت
بخش پایانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیمبر گفت بس مفسد زنی بودکه در دین همچو گِل تر دامنی بود
۲
مگر میرفت در صحرا براهیپدید آمد میان راه چاهی
۳
سگی را دید آنجا ایستادهزبانش از تشنگی بیرون فتاده
۴
بشفقت ترک کار خویشتن کردز موزه دلو و از چادر رسن کرد
صفحهٔ ۱ از ۳