شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۱۰) حکایت بایزید و زنّار بستن او

بخش پایانی

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطامبیاران گفت کای قوم نکوکام
۲
یکی زنّار آریدم هم اکنونکه تا بر بندد این مسکینِ مجنون
۳
خروشی از میان قوم برخاستکه از زنّار ناید کار تو راست
۴
چگونه باشد ای سلطان اسرارمیان بایزید آنگاه و زنّار
صفحهٔ ۱ از ۷
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth