خلوتی با فخرالدین اسعد گرگانی
بخش ۲۴ - اندر بستن دایه مر شاه موبد را بر ویس
ویس و رامین
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو دایه ویس را چونان بیاراستکه خورشید از رخ او نور می خواست
۲
دو چشم ویس از گریه نیاسودتو گفتی هر زمانش درد بفزود
۳
نهان از هر کسی مر دایه را گفتکه بخت شور من با من برآشفت
۴
دلم را سیر کرد از زندگانیوزو برکند بیخ شادمانی
صفحهٔ ۱ از ۱۸