خلوتی با رهی معیری
سنگریزه
منظومهها
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روزی به جای لعل و گهر سنگریزهایبردم به زرگری که بر انگشتری نهد
۲
بنشاندش به حلقه زرین عقیقوارآن سان که داغ بر دل هر مشتری نهد
۳
زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریستوآنگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟
۴
حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگینناچیز و خوارمایه و بیقدر و بیبهاست
صفحهٔ ۱ از ۵