خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۱۵
باب اول در سیرت پادشاهان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی از وزرا معزول شد و به حلقهٔ درویشان درآمد. اثر برکتِ صحبتِ ایشان در او سرایت کرد و جمعیّتِ خاطرش دست داد. مَلِک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود. قبولش نیامد و گفت: معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.
۲
آنان که به کنجِ عافیت بنشستند دندانِ سگ و دهانِ مردم بستند
۳
کاغذ بدَریدند و قلم بشکستند وز دستِ زبانِ حرفگیران رستند
۴
ملک گفتا: هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیرِ مملکت را بشاید. گفت: ای ملک نشانِ خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد.
صفحهٔ ۱ از ۳